از کجا هر صبح صرف چاک سازم جیب نو
من که آوردم به رنگ گل گریبانی و بس
تا توانم سبزکردن خار صحرای جنون
از خدا چون ابر خواهم چشم گریانی و بس
در شب وصل آنچه بود از سیم و زر کردم نثار
در بساطم مانده چون شمع سحر جانی و بس
خلعت من گر تمام اجزا نباشد گو مباش
از برای چاک میخواهم گریبانی و بس
بیمروت از سر بالین واقف برمخیز
مانده در جان دادن این بیمار را آنی و بس