گنجور

 
واقف لاهوری

تا گرفتارت شدم از رشک گویم هر نفس

غیر من یارب گرفتارش مبادا هیچ‌کس

عاشقم پروا ندارم از گرفت و گیر کس

مست او را نیست باک از محتسب بیم از عسس

از نظر محمل نهان گردید و ره گم کرده‌ام

ای جرس یک‌ره به فریادی مرا فریاد رس

بر رکایت چون توانم بوسه زد جانا که من

پیرم و تو از جوانی تند می‌رانی فرس

در سیری هست روزافزونی در طالعم

صید من امروز در دامست و فردا در قفس

همره محمل دل من می‌رود زاری‌کنان

زاری کز غیرت آن زار می‌نالد جرس

عمر خود می‌گفتمت رفتی چو عمری بی‌وفا

برنگردیدی چو عمر رفته گامی باز پس

مور خط بر شکرستان لب او دست یافت

من ز حسرت دست بر سر می‌زنم همچون مگس

بس که نالیدم به باغ از خارخار گلرخی

گوش بگرفتند گل‌ها بلبلان گفتند بس

داد زخم کهنهٔ دل را نوید تازگی

واقف از زلف که می‌آید صبا مشکین‌نفس

 
 
نسکبان اندروید