گنجور

 
واقف لاهوری

حسنش آخر شد و از مان نکند یاد هنوز

خط برآورد و پیامی نفرستاد هنوز

کرده با خاک سیه خانهٔ مردم یکسان

سرمه از چشم تو ای شوخ نیفتاد هنوز

مردمی نیست که چشم تو به من سرمه دهد

هست باقی به دلم حسرت فریاد هنوز

گرچه از پوست برآورد مرا بی‌تقصیر

نیست بی‌کین به من آن غمزهٔ جلاد هنوز

بلبلم مرد ولیکن ز وفا می‌آید

پر افتادهٔ او جانب صیاد هنوز

خضر خط تو عمارت‌گر دل‌ها گردد

آه وایرانهٔ واقف نشد آباد هنوز

 
 
نسکبان اندروید