گنجور

 
واقف لاهوری

حسنش آخر شد و از مان نکند یاد هنوز

خط برآورد و پیامی نفرستاد هنوز

کرده با خاک سیه خانهٔ مردم یکسان

سرمه از چشم تو ای شوخ نیفتاد هنوز

مردمی نیست که چشم تو به من سرمه دهد

هست باقی به دلم حسرت فریاد هنوز

گرچه از پوست برآورد مرا بی‌تقصیر

نیست بی‌کین به من آن غمزهٔ جلاد هنوز

بلبلم مرد ولیکن ز وفا می‌آید

پر افتادهٔ او جانب صیاد هنوز

خضر خط تو عمارت‌گر دل‌ها گردد

آه وایرانهٔ واقف نشد آباد هنوز

 
 
نامبردگان شاهنامه
سیدای نسفی

خط برآورد و نشد خاطر ازو شاد هنوز

این جفا جوی بود بر سر بیداد هنوز

آب شد آئینه و تشنگیش دفع نشد

آتشی هست ازو در دل فولاد هنوز

دور از گردن من طوق غلامی نشود

[...]

شهریار

فَرُّخا از تو دلم ساخته با یاد هنوز

خبر از کوی تو می‌آوردم باد هنوز

در جوانی همه با یاد تو دلخوش بودم

پیرم و از تو همان ساخته با یاد هنوز

دارم آن حجب جوانی که زبان‌بند من است

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه