گنجور

 
واقف لاهوری

به بنده نیست تو را کار جز جفا هرگز

چو بنده‌ای که نمی‌ترسی از خدا هرگز

به این صفا که تو داری ز خویش شرمت باد

که نیست با من صافی دلت صفا هرگز

ز جرم این‌که منش عمر خویش می‌گفتم

به عمر خویش ندیدم ازو وفا هرگز

ز آشنایی بیگانه‌ای فریفته شد

به من نبود دلم گویی آشنا هنوز

گدای کوی وی‌ام لیک آن شه خوبان

تفقدی ننماید به این گدا هرگز

روا کنی همه را حاجت و مرا نکنی

چنین مکن که نباشد چنین روا هرگز

دوای درد دل ماست در لبت لیکن

نمی‌دهی تو ز بی‌دردی آن دوا هرگز

جدا ز تن نشود تا سرم نخواهد شد

سرم ز پای تو ای نازنین جدا هرگز

ز دست دامن جان را رها توانم کرد

نمی‌شود که کنم دامنت رها هرگز

کمان ابروی ترک خطایی ما بین

که ناوکش نشود از دلی خطا هرگز

بمد عیش چو دیدم نشسته دانستم

که نقش من ننشیند به مدعا هرگز

بلای هجر تو شب کرده روز واقف را

مباد روزی کس یا رب این بلا هرگز

 
 
نسکبان اندروید