به بنده نیست تو را کار جز جفا هرگز
چو بندهای که نمیترسی از خدا هرگز
به این صفا که تو داری ز خویش شرمت باد
که نیست با من صافی دلت صفا هرگز
ز جرم اینکه منش عمر خویش میگفتم
به عمر خویش ندیدم ازو وفا هرگز
ز آشنایی بیگانهای فریفته شد
به من نبود دلم گویی آشنا هنوز
گدای کوی ویام لیک آن شه خوبان
تفقدی ننماید به این گدا هرگز
روا کنی همه را حاجت و مرا نکنی
چنین مکن که نباشد چنین روا هرگز
دوای درد دل ماست در لبت لیکن
نمیدهی تو ز بیدردی آن دوا هرگز
جدا ز تن نشود تا سرم نخواهد شد
سرم ز پای تو ای نازنین جدا هرگز
ز دست دامن جان را رها توانم کرد
نمیشود که کنم دامنت رها هرگز
کمان ابروی ترک خطایی ما بین
که ناوکش نشود از دلی خطا هرگز
بمد عیش چو دیدم نشسته دانستم
که نقش من ننشیند به مدعا هرگز
بلای هجر تو شب کرده روز واقف را
مباد روزی کس یا رب این بلا هرگز



با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.