گنجور

 
واقف لاهوری

گشتم هلاک و درد تو دارم به جان هنوز

می‌سوزد این ستم به لحد استخوان هنوز

مردیم یار هست به ما بدگمان هنوز

از مشت خاک ما گذرد سرگران هنوز

پیشانیم به رنگ نگین گرچه سوده شد

ننشست نقش سجده بر آن آستان هنوز

بگذشت آن سوار و ز شوق رکاب بوس

اشکم دود به سیل عنان بر عنان هنوز

با آنکه صد رهم به جفا آزموده‌ای

ناز تو هست درصدد امتحان هنوز

سودای تازه‌ای به سر زلف کرده‌ایم

آگاه نیستیم ز سود و زیان هنوز

من کیستم عزیز به چاه اوفتاده‌ای

بر من نکرده است گذر کاروان هنوز

هر گوشه دارد ابروی تو زخمی دگر

تیری نجسته است تو را از کمان هنوز

شد سنگ نرم از نفس گرم من ولی

نامهربان دل تو نشد مهربان هنوز

اسباب شکوه گرچه گذشتست از شمار

نگشذته غیر شکر توام بر زبان هنوز

از گریه‌ام تو را چه خبر سرو ناز من

ننشسته‌ای تو بر لب آب روان هنوز

من بلبل قدیمی این گلشنم ولی

جا خوش نکرده‌ام ز پی آشیان هنوز

از من مپرس لذت دیوانگی که من

سنگی نخورده‌ام به سر از کودکان هنوز

پیوسته حرف اهل غرض گوش کرده‌ای

نشنیده‌ای حدیثی ازین بی‌زبان هنوز

افتاده‌ایم در قفس و دم نمی‌زنیم

نگرفته‌ایم رخصت آه و فغان هنوز

بی‌درد لاف درد محبت چه می‌زند

نشنیده ناله همچو نی از استخوان هنوز

یعقوب بوی یوسف خود از صبا شنید

پیدا نشد ز یار عزیزم نشان هنوز

با آنکه رفت بر سر واقف هزار جور

جای نرفته است ازان آستان هنوز

 
 
نسکبان اندروید