گنجور

 
واقف لاهوری

کشتی و سرزنش کندم طعنه‌زن هنوز

سر رفت و وا نشد ز سرم دردسر هنوز

شمشیر ناز را منه از کف که در تنم

خالیست جای یک دو سه زخم دگر هنوز

راندی اگرچه تیغ سیاست به فرق من

هرگز نکرده‌ام ز تو قطع نظر هنوز

با آنکه عمرها همه شد صرف خدمتش

ما را نخوانده است غلام و نفر هنوز

سرگشتگی ز طالع من وصل هم نبرد

یار از درم درآمد و من دربه‌در هنوز

گل‌گل شکفته‌ای تو ز آب و هوای حسن

از خارخار عشق نداری خبر هنوز

از قهر مهر بر لب ما می‌کنی مکن

باقی است یک دو آه مرا در جگر هنوز

با آنکه من غریب دیار فنا شدم

کینم نمی‌کند ز دل او سفر هنوز

یکی شب خیال آن مژه در خواب دیده‌ام

واقف به دیده می‌خلدم نیشتر هنوز

 
 
نسکبان اندروید