ما را کجاست حوصلهٔ جنگ روزگار
ناچار سر دهیم به سرچنگ روزگار
ای آنکه بر شکستهدلان خنده میزنی
بر شیشهات نخورده مگر سنگ روزگار
دلها سیاه گشته و خونها سفید شد
این است در زمانهٔ ما رنگ روزگار
با صد هزار عجز ترحم نمیکند
کافر دل است آه چه سرهنگ روزگار
دونپرور است سفلهپرست و سفیهدوست
تف کن به ریش و دانش فرهنگ روزگار
بوی مروتی نشنیدم ز هیچکس
مردم گرفتهاند همه رنگ روزگار
عالم تمام گر به مثل گلستان شود
مشکل که بشکفد دل دلتنگ روزگار
ناخن مزن به ساز طرب عرض من شنو
یعنی فتاده است بدآهنگ روزگار
یا مرتضی علی تو به فریاد من برس
عار زمانه گشتهام و ننگ روزگار
گر یک اشاره ابروی مردانهاش کند
ز آیینهات زدوده شود زنگ روزگار
گشتیم سطر سطر پی معنی وفا
هرگز نیافتیم به فرهنگ روزگار
عیاروش کلاه و کمر میربایدش
هوشیار باش تا نخوری سنگ روزگار
گر رستم زمانه ور افراسیاب دهر
آخر شکست میخورد از چنگ روزگار
از سر کند برهنه رو بنشاندت به خاک
سر بر مکش به افسر و اورنگ روزگار
واقف به دامن شه مردان علی ولی
دستی بزن که وا رهی از چنگ روزگار



با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.