هر شام میافروزم شمع مزار دیگر
کاید به کلبهٔ ما آن ماه بار دیگر
گر زین دیار رفتم من در دیار دیگر
حاشا که برگزیند دل بر تو یار دیگر
دستی بکن نگارین از خون ما وگرنه
میخواهد این جفا را از من نگار دیگر
با آنکه اشک و آهم بر عاشقی گواهست
پیش تو مدعی را هست اعتبار دیگر
جز پیرهندریدن کاری نیامد از من
کاین دست آشنا نیست اصلا به کار دیگر
از در درآ که دارد هر لحظه از برایت
دل اشتیاق دیگر چشم انتظار دیگر
یک روزگار کردم با درد هجر او صرف
افتاد وصل دردا بر روزگار دیگر
امشب تو با که خوردی بر بستر که خفتی
کامروز چشم مستت دارد خمار دیگر
از چند روز صیاد بیاعتناست با من
در دامش اوفتاده شاید شکار دیگر
از پیشگاه نازش گردیده است مأمور
مژگان به کار دیگر ابرو به کار دیگر
تو برقرار خویشی وز حسرت وصالت
هر لحظه میسپارد جان بیقرار دیگر
نقش تو کی نشیند با آن نگار واقف
تا هست در دل تو نقش نگار دیگر



با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.