دور از تو آنچه خواست به ما کرد روزگار
حق جفا و جور ادا کرد روزگار
او را به ما نداد ستم کرد روزگار
ما را به او سپر جفا کرد روزگار
هر ناوک ستم که خطا شد ز دیگران
بر جان این ضعیف قضا کرد روزگار
بر تیغ غمزهٔ تو امید تمام هست
ما را که نیم کشتعه رها کرد روزگار
در هیچ سرزمین اثر عافیت نماند
تا فتنهٔ قد تو به پا کرد روزگار
در روز تیره و شب تاریک ما فزود
چندان که زلف یار رسا کرد روزگار
از جرم اینکه من سر زلف تو داشتم
سرگشتهام بهسان صبا کرد روزگار
آمد شد غم از دل ما کم نمیشود
این خانه را چه وقت بنا کرد روزگار
واقف اگر روی بر جانان ز ما بگو
دور از تو آنچه خواست به ما کرد روزگار



با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.