دور از تو آنچه خواست به ما کرد روزگار
حق جفا و جور ادا کرد روزگار
او را به ما نداد ستم کرد روزگار
ما را به او سپر جفا کرد روزگار
هر ناوک ستم که خطا شد ز دیگران
بر جان این ضعیف قضا کرد روزگار
بر تیغ غمزهٔ تو امید تمام هست
ما را که نیم کشتعه رها کرد روزگار
در هیچ سرزمین اثر عافیت نماند
تا فتنهٔ قد تو به پا کرد روزگار
در روز تیره و شب تاریک ما فزود
چندان که زلف یار رسا کرد روزگار
از جرم اینکه من سر زلف تو داشتم
سرگشتهام بهسان صبا کرد روزگار
آمد شد غم از دل ما کم نمیشود
این خانه را چه وقت بنا کرد روزگار
واقف اگر روی بر جانان ز ما بگو
دور از تو آنچه خواست به ما کرد روزگار