گنجور

 
واقف لاهوری

غم ندارم گر به غربت روزگارم می‌کشد

می‌کشد این هم که دور از کوی یارم می‌کشد

نی همین اندوه بیزاری یارم می‌کشد

زاری دارد دل زارم که زارم می‌کشد

غیرت معشوقیت ای شوخ عاشق‌کش چه شد

بی‌حمیت تیغ برکش روزگارم می‌کشد

وعده‌ای دادی که می‌آیم بر یا کشتنت

زود شو گر دیر کردی انتظارم می‌کشد

درد عشق و داغ حسرت رشک غیر و جور یار

چون شوم جان بر که هریک زین چهارم می‌کشد

در دیارش بودم و با من سگ او یار بود

وان که اکنون یاد آن یار و دیارم می‌کشد

نیست امشب التفاتی سوی من آن ماه را

حسرت کم التفاتی‌های یارم می‌کشد

ای رخت خورشید و ماه من به فریادم برس

روزهای تیره و شب‌های تارم می‌کشد

گرچه یارم کشت لیکن از دلش کینم نرفت

حالیا بی‌رحم من شمع مزارم می‌کشد

حسن او را واقف از عشق من آید ننگ و عار

حاضرم گر بهر دفع ننگ و عارم می‌کشد

 
 
نسکبان اندروید