گنجور

 
واقف لاهوری

آخر دلم به دست نگاری اسیر شد

این خون گرفته همچو حنا دستگیر شد

دارد ز بس که هجر عزیزان ضرر به چشم

یعقوب از جدایی یوسف اسیر شد

آیینه‌دار طلعت جانان شدی دلا

شکر خدا که کار تو صورت‌پذیر شد

رو داد بس که ضعف مرا دور ازان جوان

تمثال من به خانهٔ آیینه پیر شد

تنها نه تیر چله‌نشین گشت زان مژه

در دور ابروی تو کمان گوشه‌گیر شد

خونم که بود خوارتر از خاک بر درش

چسبید چون به دامن نازش عبیر شد

بی‌درد من ز حالت واقف چه پرسیم

آن خسته جان سپرد به داغ تو دیر شد

 
 
نسکبان اندروید