گنجور

 
واقف لاهوری

جانم زین درد بر لب آمد

کان ماه نیامد و شب آمد

رحمی که کبوتر دل ما

لب تشنه به چاه غبغب آمد

دیوانه شدند جمله طفلان

آن روز که او به مکتب آمد

تا صبح دهد سلام او را

خورشید آمد شباشب آمد

چندان برخورد گرم با من

کز گرمی او مرا تب آمد

یا رب جانان رسد به سر وقت

جانم بر لب ز یا رب آمد

بر شیشهٔ ما چه می‌زنی سنگ

کز خون جگر لبالب آمد

این اختر بخت چشم روشن

کان ماه خجسته کوکب آمد

دل گفت به من چو دیدش از دور

کان دشمن دین و مذهب آمد

یک جا دادیم جان و دل را

اکنون به کدام مطلب آمد

واقف چه شنیده و چه دیده

کز محفل او مذبدب آمد

 
 
نسکبان اندروید