گنجور

 
واقف لاهوری

به هجران ذکر وصل یار جانی خوش نمی‌آید

به پیری یاد ایام جوانی خوش نمی‌آید

من از نادیدنت راضی به مردن گشته‌ام ورنه

کسی دیدی که او را زندگانی خوش نمی‌آید

نیم ناخوش اگر نامهربانی می‌کنی با من

ولی با غیر داری مهربانی خوش نمی‌آید

تو خوش بنشین که من با روی زردی شاخ گل رفتم

تو را از من اگر رنگ خزانی خوش نمی‌آید

برای غمزهٔ چشم کبودش می‌توان مردن

که می‌گوید بلای آسمانی خوش نمی‌آید

ز حرص دل‌ستانی‌ها کس از ناکس نمی‌دانی

ز هر کس جان من دل می‌ستانی خوش نمی‌آید

مبادا یاد گیری جان من عاشق‌پرانی را

تو کز طفلی کبوتر می‌پرانی خوش نمی‌آید

چه می‌پرسی ز ضعفم هم‌نفس بگزار خاموش

سخن گفتن مرا از ناتوانی خوش نمی‌آید

خطی بنویس تا بوسم بمالم بر سر و دیده

مرا ای دوست پیغام زبانی خوش نمی‌آید

مزاج ما غرور دلبران را در نمی‌آید

سبک روحم مرا این سرگرانی خوش نمی‌آید

چرا می‌داد اول منصب پروانه‌ام واقف

ز من آن شمع را گر جان فشانی خوش نمی‌آید

 
 
نسکبان اندروید