گنجور

 
واقف لاهوری

دل در شط غمت به قرار آشنا نشد

دردا که کشتیم به کنار آشنا نشد

بر باد داد خاک جهان را هوای تو

با دامن تو هیچ غبار آشنا نشد

تا دامن وصال تو از دست داده‌ام

دستم ز کار رفت و به کار اشنا نشد

تنها نه ننگ دودهٔ آدم شدم ز عشق

با من سگ در تو ز عار آشنا نشد

راز درون پرده چه‌سان برملا فتاد

در بزم ما که زخمه به تار آشنا نشد

بی او قدح قدح می گلرنگ می‌خورد

رنگ خزانیم به بهار آشنا نشد

سرشار مهر تو نکشد رنج درد سر

مست محبت تو خمار آشنا نشد

بیگانه ماند بلبلم از فکر آشیان

این گل‌پرست با خس و خار آشنا نشد

صد چاک در دلم زدی ای شوخ وای من

این شانه گر به طرهٔ یار آشنا نشد

خونم تمام گریهٔ خونین به خاک ریخت

آن این حنا به دست نگار آشنا نشد

رفتم من از میان به امید وصال او

وان آرزوی دل به کنار آشنا نشد

واقف بگو چه چاره کنم بعد ازین که من

بیگانه گشتم از خود و یار آشنا نشد

 
 
نسکبان اندروید