گنجور

 
واقف لاهوری

خنجر به کف او را گذری بر سرم افتاد

دل در طپش افتاد چنان کز برم افتاد

پرواز نمود از دلم امید رهایی

در کنج قفس بس که طپیدن پرم افتاد

قمری شد وگردید به گرد سر آن سرو

او را چو گذر بر کف خاکسترم افتاد

گفتم چو خورد باده دهد کام دل آن شوخ

ساغر زد و آتش شد و در بسترم افتاد

می‌خواست که بیرون رود از کوی تو واقف

برخاست ز صد ضعف ز جا لاجرم افتاد

 
 
نسکبان اندروید