خنجر به کف او را گذری بر سرم افتاد
دل در طپش افتاد چنان کز برم افتاد
پرواز نمود از دلم امید رهایی
در کنج قفس بس که طپیدن پرم افتاد
قمری شد وگردید به گرد سر آن سرو
او را چو گذر بر کف خاکسترم افتاد
گفتم چو خورد باده دهد کام دل آن شوخ
ساغر زد و آتش شد و در بسترم افتاد
میخواست که بیرون رود از کوی تو واقف
برخاست ز صد ضعف ز جا لاجرم افتاد



با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.