گنجور

 
واقف لاهوری

ای خوشا طالع پیری که جوانی دارد

از جهان گذران سرو روانی دارد

تا که را تیر کمان‌ابروی من بنوازد

که به هر گوشه چو من دل نگرانی دارد

ای که گویی که مرو در پی آن شاه سوار

با کسی گوی که در دست عنانی دارد

نخورد قطرهٔ آبی و صفیری نکشد

در کمین مرغ دلم سخت کمانی دارد

ذکر خیرت نه همین ورد زبان است مرا

می‌کند وصف تو را هر که زبانی دارد

نیست یک دل که خراشیدهٔ مژگان تو نیست

هرکس از ناوک ناز تو نشانی دارد

ای که از جور فلک می‌طلبی راه گریز

رو به میخانه که خوش امن و امانی دارد

می‌کشی تیغ پی قتل من ای شوخ مگر

عاشق دلشده در زعم تو جانی دارد

دم ز سودای سر زلف تو باید نزند

هر که اندیشه‌ای از سود و زیانی دارد

هر کجا تنگدلی سر به گریبان بینم

رشکم آید که غم غنچه دهانی دارد

لاغرم گرچه حقارت مکنیدم یاران

یار باریک‌تر از موی میانی دارد

گل رخسار تو گر زرد شد افسرده مشو

زانکه هر باغ بهاری و خزانی دارد

واقف از فکر دهانت شده معدوم هنوز

بر خود از هستی موهوم گمانی دارد

 
 
نسکبان اندروید