گنجور

 
واقف لاهوری

خاک در تو همره باد صبا رسید

چشم مرا ز غیب عجب توتیا رسید

از مدعی خطا شد و تیرش به ما رسید

شکر خدا که بر حسب مدعا رسید

هرچند دورم از تو من ای سنگ‌دل ولی

آنجا تو دل شکستی و اینجا صدا رسید

سیماب رشک می‌برد از بی‌قراریم

این اضطراب آه به من از کجا رسید

بوی گل بهشت‌پسندش نمی‌افتد

بنگر که بی‌دماغی او تا کجا رسید

با آنکه ناشگفتگی‌ام غنچه ساخته است

باید مرا به حال دل تنگ وا رسید

شکر تو ای بهار چمن چون ادا کند

گل از تو برگ یافت به بلبل نوا رسید

در بزم او که سوخته‌ای دم نمی‌زند

از ناله‌ای سپند به فریاد ما رسید

دشنامی از لبش نشنیدم ای دریغ

وز ما هزار بار به گوشش دعا رسید

لطف نهان یار بنازم که تیر او

دل را جدا رسید و جگر را جدا رسید

پروای ما نمی‌کند آن شخ کمان ولی

ما را رسید ناوک او هر کرا رسید

منت‌پذیر مردم بیگانه‌ام نساخت

چشمت به دادم از نگه آشنا رسید

از فیض فقر این همه شیرین‌سخن شدم

واقف مرا شکر ز نی بوریا رسید

 
 
نسکبان اندروید