شانه چون دست آن بت چین را به گیسو میزند
او ز روی بیدماغی چین به ابرو میزند
من به آن ابروکمان جان بیتأمل میدهم
تیرش از بهر چه انگشتم به پهلو میزند
از کجا آورده باشی این غرور ای سادهرو
پشت دست آینه را حسن تو رو میزند
میکند در طرفهٔالعینی جهانی را هلاک
طعنه مژگان تو بر فوج هلاکو میزند
با وجود آنکه دلی یک مشت خاکستر شده است
قمریآسا در غم آن سرو کوکو میزند
بس که شوخی دارد آن ترک شکارانداز من
چشمش از ابروکمان بر فرق آهو میزند
نیست حد سادهرویان با تو همزانوشدن
ماه در پیش رخت از دور زانو میزند
خط برون آورد و غافلتر شد از احوال من
چار ابرو گشت و خواب چار پهلو میزند
واقف این دست ز دامان تو دور افتاده را
گاه بر سر، گاه بر رو، گه به زانو، میزند



با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.