گنجور

 
واقف لاهوری

شانه چون دست آن بت چین را به گیسو می‌زند

او ز روی بی‌دماغی چین به ابرو می‌زند

من به آن ابروکمان جان بی‌تأمل می‌‌دهم

تیرش از بهر چه انگشتم به پهلو می‌زند

از کجا آورده باشی این غرور ای ساده‌رو

پشت دست آینه را حسن تو رو می‌زند

می‌کند در طرفهٔ‌العینی جهانی را هلاک

طعنه مژگان تو بر فوج هلاکو می‌زند

با وجود آنکه دلی یک مشت خاکستر شده است

قمری‌آسا در غم آن سرو کوکو می‌زند

بس که شوخی دارد آن ترک شکارانداز من

چشمش از ابروکمان بر فرق آهو می‌زند

نیست حد ساده‌رویان با تو هم‌زانوشدن

ماه در پیش رخت از دور زانو می‌زند

خط برون آورد و غافل‌تر شد از احوال من

چار ابرو گشت و خواب چار پهلو می‌زند

واقف این دست ز دامان تو دور افتاده را

گاه بر سر، گاه بر رو، گه به زانو، می‌زند

 
 
نسکبان اندروید