گنجور

 
واقف لاهوری

ماه نو ابرو کشید و این اشارت می‌کند

مصرعی کز طبع عالی‌زاد شهرت می‌کند

نیشکر را تلخ می‌گوید نی قلیان ز ناز

بس که هردم از لبت کسب حلاوت می‌کند

کیست از خوبان که سرخ از شرم رخسار تو نیست

پیش تو گل خنده بهر دفع خجلت می‌کند

نیست خون گرمی که شوید گرد غم از خاطرم

گریه گاهی از دلم رفع کدورت می‌کند

چون صدف گر قطره آبی خورد گوهر می‌شود

صاف باطن هر کرا فیض قناعت می‌کند

این دل دیوانه چون در فکر شیون می‌فتد

ناله را از خانهٔ زنجیر غارت می‌کند

طالع رسوا کنی داریم همچون ماه نو

زخم ناخن گر خورم در شهر شهرت می‌کند

تا شود دامانش از چنگ پریشانی رها

زلف او واقف به دست شانه بیعت می‌کند

 
 
نامبردگان شاهنامه
صائب

سیر چشمی خاک در چشم سخاوت می کند

مور این وادی سلیمان را ضیافت می کند

ای دل بیدرد، چندین درد را صاحب مشو

لاله داغ خویش را بر سینه قسمت می کند

در گلستانی که جولانگاه سرو همت است

[...]

واعظ قزوینی

فارغ از خود هر که میگردد، فراغت میکند

هر که از خود چشم پوشد، خواب راحت میکند

ما سراپا ناقصان را، صرفه در گمنامی است

زشت رسوا میشود، چندانکه شهرت میکند

فتنه میبارد ز ابر سایه بال هما

[...]

سیدای نسفی

شمع با آتش مدارا تا قیامت می کند

صحبت دیر آشنایان استقامت می کند

سفره خود هر که اینجا پهن می سازد چو صبح

بر سر خود سایه بانی تا قیامت می کند

خون صیادان بلبل هست چون شبنم حلال

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه