گنجور

 
واقف لاهوری

تا به هجر تو کار زار افتاد

کار با گریه‌های زار افتاد

دست من گیر و دل‌دهی فرما

که مرا دست و دل ز کار افتاد

از میانش کسی که یافت خبر

از همه خلف بر کنار افتاد

عرق انفعال شد اشکم

بس که پیش تو شرمسار افتاد

رفتی و برنگشتی از کویش

آه ای دل تو را چه کار افتاد

بر سر کوی او ز بی‌تابی

دل ز دستم هزار بار افتاد

می‌شود خون دلش به رنگ حنا

هر که در دست آن نگار افتاد

صد جگر تشنه را به کام رساند

خنجرش بس که آبدار افتاد

تا قیامت نخیزد از بستر

هر که بیمار چشم یار افتاد

واقف از تیغ غمرهٔ خوبان

همچو من کشته صدهزار افتاد

 
 
نسکبان اندروید