گنجور

 
واقف لاهوری

دل را جفای عشق کشیدن ضرور شد

خون گشتن وز دیده چکیدن ضرور شد

عقل از محلهٔ خودم اخراج کرده است

در کوی عشق خانه‌خریدن ضرور شد

ناصح دو شب گذشت که خوابم نمی‌برد

لطفی بکن فسانه‌شنیدن ضرور شد

صبح امید ما به دمیدن نمی‌رسد

تا چار جیب صبر دریدن ضرور شد

ای دل اگر نه مرده‌ای آسوده‌ای چرا

اکنون که یار رفت طپیدن ضرور شد

حسن تو از دمیدن خط شد یکی هزار

بر خویشت آن یکاد دمیدن ضرور شد

تیغ تو دم ز دوستی غیر زد مرا

آب از گلوی خویش بریدن ضرور شد

بیداد یار و رنج فراق، انتظار وصل

باید کشیدن آنچه کشیدن ضرور شد

با آنکه پشت خم شد و گردید همچو نی

ما را کمان عشق کشیدن ضرور شد

بی‌اختیار از غم پیری دو تا شدم

بارم به سر افتاد خمیدن ضرور شد

صیاد دام چیده برای اسیری‌‌ام

واقف ز آشیانه پریدن ضرور شد

 
 
نسکبان اندروید