گنجور

 
واقف لاهوری

شوخ من عالم دل‌ها نه به شکر گیرد

گیرد آیینه به کف ملک سکندر گیرد

چون صدف چشم به فیض فلک سفله مدار

گر دهد قطره‌ای آبی به تو گوهر گیرد

از برای من دیوانه نگه می‌دارد

هر که سنگی ز سر رهگذری برگیرد

تب شوق تو به جانم زده آتش چه عجب

شمع خاموش اگر از نفسم درگیرد

نامه را با که سپارم مگر از جادوی شوق

رنگم از چهره برد شکل کبوتر گیرد

نتوان در قفس حسرت پرواز گداخت

کاش صیاد سرم در عوض پر گیرد

ابر آبی که خورد می‌زند آخر به زمین

الحذر چرخ گر از خاک تو را برگیرد

واقف از همدمی اهل خرد بیزارم

نیست مجنون که به او صحبت من درگیرد

 
 
نامبردگان شاهنامه
مجد همگر

در چمن گرد سمن چونکه بنفشه بدمد

عارض یار من آن را به زنخ برگیرد

بلبل از منبر گلبن چونکه درآید به سخن

سرخ گل جامه دران پایه منبر گیرد

قمری از سرو چو آهی بزند سوخته وار

[...]

خواجوی کرمانی

چون مه پرده سرا چنگ ببر در گیرد

مطرب از پرده ی عشاق نوا بر گیرد

همچو شمعم برود آب رخ از آتش دل

کار شمع ار چه هم از آتش دل درگیرد

تا کند خون من از ساغر خونخوار طلب

[...]

کمال خجندی

دل چراغیست که نور از رخ دلبر گیرد

ور بمیرد ز غمش زندگی از سر گیرد

صفت شمع به پروانه دلی باید گفت

کین حدیثی است که با سوختگان در گیرد

مفتی ار فکر کند در ورق رخسارش

[...]

جلال عضد

روز آنست که عالم طرب از سر گیرد

و آسمان کام دل خود ز زمین برگیرد

رایت فتح سر و قد کشد اندر گردون

گلبن باغ سعادت ز ظفر برگیرد

چون عروسان به سر تخت برآید خورشید

[...]

جهان ملک خاتون

بامدادان که سر از خواب گران برگیرد

چشم مخمور بتم شیوهٔ دیگر گیرد

هرکه لب بر لب جان بخش تو ساید به صبوح

هیچ شک نیست که او زندگی از سر گیرد

رخ چون سیم من خسته جگر ای دل و دین

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه