واقف لاهوری » غزلیات » شمارهٔ ۴۸۱

شوخ من عالم دل‌ها نه به شکر گیرد

گیرد آیینه به کف ملک سکندر گیرد

چون صدف چشم به فیض فلک سفله مدار

گر دهد قطره‌ای آبی به تو گوهر گیرد

از برای من دیوانه نگه می‌دارد

هر که سنگی ز سر رهگذری برگیرد

تب شوق تو به جانم زده آتش چه عجب

شمع خاموش اگر از نفسم درگیرد

نامه را با که سپارم مگر از جادوی شوق

رنگم از چهره برد شکل کبوتر گیرد

نتوان در قفس حسرت پرواز گداخت

کاش صیاد سرم در عوض پر گیرد

ابر آبی که خورد می‌زند آخر به زمین

الحذر چرخ گر از خاک تو را برگیرد

واقف از همدمی اهل خرد بیزارم

نیست مجنون که به او صحبت من درگیرد