گنجور

 
واقف لاهوری

رفت دل در غمت ز دست مرا

داغ بر جای دل نشست مرا

چه کنم آه ای مسلمانان

که خدا کرد بت‌پرست مرا

دین و دنیا و جان و دل، سر و تن

هست زانِ تو هرچه هست مرا

لبش از یک سخن ز هوشم برد

بوی این باده کرد مست مرا

کی ز سرْ کوچه‌اش توانم رفت

زلف او کرد پای‌بست مرا

دل توانم ز گریه خالی کرد

گر فتد دامنش به دست مرا

بر سر کوی گل‌رخان واقف

خار در پای دل شکست مرا

 
 
نسکبان اندروید