رفت دل در غمت ز دست مرا
داغ بر جای دل نشست مرا
چه کنم آه ای مسلمانان
که خدا کرد بتپرست مرا
دین و دنیا و جان و دل، سر و تن
هست زانِ تو هرچه هست مرا
لبش از یک سخن ز هوشم برد
بوی این باده کرد مست مرا
کی ز سرْ کوچهاش توانم رفت
زلف او کرد پایبست مرا
دل توانم ز گریه خالی کرد
گر فتد دامنش به دست مرا
بر سر کوی گلرخان واقف
خار در پای دل شکست مرا