آه یار اجر جفای من ناشاد نداد
من ز فریاد به جان آمدم از داد نداد
ناامید از لب شیرین بتان شو کین لعل
با همه کوهکنی دست به فرهاد نداد
خواستم داد زنم از ستم مژگانت
شرم چشم تو مرا رخصت فریاد نداد
دلم از شانهٔ رلف تو ز بس ناخوش بود
در چمن گریهٔ من آب به شمشاد نداد
خوب کردی به قفس تن زده مردی واقف
نالهات شکر که دردسر صیاد نداد



با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.