به روی بستر افگندی نزارم اینچنین باشد
نیفگندی نظر بر حال زارم اینچنین باشد
کشیدی سرمه در چشم و گشادی زلف مشکین را
سیه کردی بدینسان روزگارم اینچنین باشد
به تاراج من درویش خوشدستی برآوردی
ربودی طاقت و صبر و قرارم اینچنین باشد
تلاش خاکساریهای من بر باد رفت آخر
فشاندی دامن از مشت غبارم اینچنین باشد
که خالی مینماید بر سر یک صید ترکش را
تمامی عشوهها کردی به کارم اینچنین باشد
عرق شد اشک بر رخسارم از پر خندهٔ نازت
ز روی گریه کردی شرمسارم اینچنین باشد
به بزم قدرنشناسان چراغ روز میگردی
نداری رحم بر شبهای تارم اینچنین باشد
نماند از بیم خویت در جگر سرمایهٔ آهی
به دل نگذاشتی یک ناله زارم اینچنین باشد
ز دردت گرچه من کوه گران تمکین غم بودم
چو برگ کاه کردی بیوقارم اینچنین باشد
دواندی در رکابت شهسوار من رقیبان را
ز کف بردی عنا اختیارم اینچنین باشد
من از دست تو زیر خاک صد داغ جفا دارم
تو کشتی بیوفا شمع مزارم اینچنین باشد
ز حال زار من با آنکه واقف بودهای لیکن
نیفگندی نظر بر حال زارم اینچنین باشد



با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.