واقف لاهوری » غزلیات » شمارهٔ ۴۶۹

آه یار اجر جفای من ناشاد نداد

من ز فریاد به جان آمدم از داد نداد

ناامید از لب شیرین بتان شو کین لعل

با همه کوهکنی دست به فرهاد نداد

خواستم داد زنم از ستم مژگانت

شرم چشم تو مرا رخصت فریاد نداد

دلم از شانهٔ رلف تو ز بس ناخوش بود

در چمن گریهٔ من آب به شمشاد نداد

خوب کردی به قفس تن زده مردی واقف

ناله‌ات شکر که دردسر صیاد نداد