درآمد عشق از عقل را نام و نشان گم شد
چه دزد است اینکه تا گردیده پیدا پاسبان گم شد
کند ذوق حدیثت گنگ را گویا زهی قسمت
تو از من حال پرسیدی زبانم در دهان گم شد
ز دل نامد خبر تا سوی زلفت باز شد راهی
گمان دارم که مسکین در ره هندوستان گم شد
تو کی داری دماغ جستن گمگشتگان ورنه
ز ذوق این اگر خضر است همره میتوان گم شد
نگه میافکنی سوی من و دل رفته است از جا
خدنگ یار سردادن چه لازم چون نشان گم شد
رقیب از سادگی میزد برش لاف جگرداری
دمی کان شوخ عریان کرد تیغ امتحان گم شد
نمیآید به گوش سینهام امشب صفیر دل
مگر این بلبل دستانسران از آشیان گم شد
به محفل از کنار او حدیثی در میان آمد
دل بیتاب برجست از کنارم در میان گم شد
ازان سرمایهٔ خود را به کار زلف او کردم
که از سودا مرا اندیشهٔ سود و زیان گم شد
پی دفع بلای دل دعای نیمشب کردم
ز بخت نابلد در نیم راه آسمان گم شد
مرا گویی چهسان گم شد دلت یک ره بگو واقف
نبودم همره دل من چه میدانم چهسان گم شد