واقف لاهوری » غزلیات » شمارهٔ ۴۴۲

در هوایت کی دلم از زندگانی شاد بود

شمع جانم هر نفس در رهگذار باد بود

دود آهی از دلم اکنون نمی‌گردد بلند

یاد ایامی که این ویرانه هم آباد بود

گر قفس آهن کنی از سختگیری باک نیست

بلبلم عمری اسیری بیضهٔ فولاد بود

پیش ازین زلفش به حال خود نمی‌پرداخت هیچ

بی‌خبر از شانه همچون طرهٔ شمشاد بود

پا ز سر کرد و طریق عشق را سر کرد و رفت

طفل اشک من به کار خود عجب استاد بود

عالم در پوست چون کرم کتاب افتاده است

در بغل آن را که واقف جزو استعداد بود