ندانم تا چهها از تیغ ابروی تو میآید
که بوی خون ناحق ظالم از کوی تو میآید
ز مو زنجیر در پای دل دیوانه افکندن
ز گیسوی تو میآید ز گیسوی تو میآید
به رنگی با خیالت عیش در یک پیرهن دارم
که از چاک گریبانم چو گل بوی تو میآید
مسلمان را ز دین وز کفر کافر را برآوردن
ز جادوی تو میآید ز جادوی تو میآید
کسی کز کعبه آِد باید استقبال او کردن
ز خود رفتم شنیدم قاصد از کوی تو میآید
تو ای شوخ کمانابرو چنان در خانهٔ نازی
که بر دل تیر چون مژگان ز هر موی تو میآید
زبان از شعله باید وامکردن بهر تقریرش
وگرنه کس چه گوید آنچه از خوی تو میآید
نمیدانی که جانان طرح چوگان باختن ریزی
چو گو آنجا به سر غلطان دعاگوی تو میآید
نوید تازگی دادست تیغش کهنه زخمم را
بخند ای دل که آب رفته در جوی تو میآید
نباشی غافل از دود دل سودایی واقف
که روزی همچو خط ای شوخ بر روی تو میآید



با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
کجا از آتش می گرمی خوی تو می آید
ز شیران کی شکار چشم آهوی تو می آید
نمی دانم چه گرمی کرده ای با او نهان از من
که دل تا می کند غافل مرا سوی تو می آید
نمی خواهم که غیری از وفای خود سخن گوید
[...]
صبا را گرد سر گردم، که از کوی تو میآید
سمن را جان برافشانم، کز او بوی تو میآید
زبان نکتهسنجان در دهان انگشت حیرت شد
تکلّم الحق از چشم سخنگوی تو میآید
اگر خواهی که باز آید دل، ای آرام جان بازآ
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.