واقف لاهوری » غزلیات » شمارهٔ ۴۳۲

ندانم تا چه‌ها از تیغ ابروی تو می‌آید

که بوی خون ناحق ظالم از کوی تو می‌آید

ز مو زنجیر در پای دل دیوانه افکندن

ز گیسوی تو می‌آید ز گیسوی تو می‌آید

به رنگی با خیالت عیش در یک پیرهن دارم

که از چاک گریبانم چو گل بوی تو می‌آید

مسلمان را ز دین وز کفر کافر را برآوردن

ز جادوی تو می‌آید ز جادوی تو می‌آید

کسی کز کعبه آِد باید استقبال او کردن

ز خود رفتم شنیدم قاصد از کوی تو می‌آید

تو ای شوخ کمان‌ابرو چنان در خانهٔ نازی

که بر دل تیر چون مژگان ز هر موی تو می‌آید

زبان از شعله باید وام‌کردن بهر تقریرش

وگرنه کس چه گوید آنچه از خوی تو می‌آید

نمی‌دانی که جانان طرح چوگان باختن ریزی

چو گو آنجا به سر غلطان دعاگوی تو می‌آید

نوید تازگی دادست تیغش کهنه زخمم را

بخند ای دل که آب رفته در جوی تو می‌آید

نباشی غافل از دود دل سودایی واقف

که روزی همچو خط ای شوخ بر روی تو می‌آید