گنجور

 
واقف لاهوری

دوش پیکان خود از سینهٔ من یار کشید

دل مانده چه‌گویم که چه آزار کشید

گر خدا خیر کند با تو بگویم روزی

که ز داد تو چه‌ها این دل بیمار کشید

ناصح از جامه‌دری منع مفرمای که من

نتوانم به خدا دست ازین کار کشید

آفت مردم همسایه به همسایه رسد

آنچه اندوخت دلم چشم تلف کار کشید

نیست در عشق مرا فرصت سر خاریدن

مفت آن‌کس که درین راه ز پا خار کشید

همچو مرغ قفس از یاد گلستان وصال

ناله‌ها این دل در سینه گرفتار کشید

گر گذاری به دلم دست به فریاد آید

من ندانم که ز دست تو چه آزار کشید

دل نبندی به سر زلف بتان بهر خدا

نتوان دانهٔ تسبیح به زنار کشید

چه خیال است که ترسد ز جفای اغیار

واقف آنست که عمری ستم یار کشید

 
 
نامبردگان شاهنامه
کلیم

اگر استاد سخن دست و دل از کار کشید

چون میان سخن و سامعه دیوار کشید

ساز اقسام سخن زو بنوا شد که زفکر

گشت باریک و بقانون سخن تار کشید

راه اقلیم سخن بسته نمی گشت فلک

[...]

اسیر شهرستانی

بوالهوس لاف محبت زد و آزار کشید

کور دل صورت آیینه به دیوار کشید

شور دیوانگیم درس محبت آموخت

کارم از خدمت زنجیر به زنار کشید

قطره خون شد و در دیده حیرت جا کرد

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه