گنجور

 
واقف لاهوری

چرا آن مه ز نزدیک خودم مهجور می‌سازد

دل قانع مزاجم با نگاه دور می‌سازد

به احوال خرابم گر بدین‌سان عشق پردازد

به اندک فرصتی اقلیم دل معمور می‌سازد

ندارد هیچ‌کس کیفیتم در بزم می‌خواران

کدوی باده را شورم سر منصور می‌سازد

چه فیض از صحبت اهل صفا گیرند خودبینان

بتان را دیدن آیینه پرمغرور می‌سازد

به یاد مطلع ابروی او شب مصرعی گفتم

چو ماه نو مرا در شهرها مشهور می‌سازد

به وصف چشم خوبان تا قلم را آشنا کردم

به هر جا چشم نرگس را ببیند کور می‌سازد

لب شیرین جانان بر من آن حق نمک دارد

که آب زندگی را در مذاقم شور می‌سازد

به داغ دیگران شوخی که مرهم می‌نهد واقف

اگر دستش رسد زخم مرا ناسور می‌سازد

 
 
نامبردگان شاهنامه
صائب

چراغ حسن را دامان خط مستور می‌سازد

غباری خانه آیینه را بی‌نور می‌سازد

مرا در محفلی بند از زبان برداشت بی‌تابی

که شمعش گریه را در آستین مستور می‌سازد

نگه دارد خدا از چشم ما آن لعل میگون را

[...]

مشاهدهٔ ۲ مورد هم آهنگ دیگر از صائب
فیاض لاهیجی

فریب جنّتم در عشق کی مغرور می‌سازد

کجا بی‌طاقتی با وعده‌های دور می‌سازد

چسان حسرت‌کش کویش به جنّت می‌شود راضی!

هماغوش خیال او کجا با حور می‌سازد!

هر آتش کی تواند دودم از هستی برآوردن!

[...]

واعظ قزوینی

چو حرف دانه خالش، قلم مذکور می‌سازد

ورق را گریه‌ام افشان چشم مور می‌سازد

به این نسبت که دارد آشنایی با لب لعلش

نمک، با زخم من، چون مرهم کافور می‌سازد

اگر از لذت شهد لب خود باخبر گردد

[...]

جویای تبریزی

رخت آیینه را لبریز صاف نور می سازد

شرر را در دل خارا چراغ طور می سازد

دل اهل ریا از ترک دنیا تیره می گردد

سحر را چشم پوشیدن شب دیجور می سازد

ز دونان بیشتر اهل بصیرت در تعب باشند

[...]

حزین لاهیجی

شراب خون من، آن مست را مخمور می‌سازد

کباب من لب شیرین او را شور می‌سازد

به قسمت گر نصیب خضر گردد، یک شب هجران

ره نزدیک عمر جاودان را، دور می‌سازد

چنین بی‌پرده چون بلبل، نمی‌گردید افغانم

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه