چرا آن مه ز نزدیک خودم مهجور میسازد
دل قانع مزاجم با نگاه دور میسازد
به احوال خرابم گر بدینسان عشق پردازد
به اندک فرصتی اقلیم دل معمور میسازد
ندارد هیچکس کیفیتم در بزم میخواران
کدوی باده را شورم سر منصور میسازد
چه فیض از صحبت اهل صفا گیرند خودبینان
بتان را دیدن آیینه پرمغرور میسازد
به یاد مطلع ابروی او شب مصرعی گفتم
چو ماه نو مرا در شهرها مشهور میسازد
به وصف چشم خوبان تا قلم را آشنا کردم
به هر جا چشم نرگس را ببیند کور میسازد
لب شیرین جانان بر من آن حق نمک دارد
که آب زندگی را در مذاقم شور میسازد
به داغ دیگران شوخی که مرهم مینهد واقف
اگر دستش رسد زخم مرا ناسور میسازد