گنجور

 
واقف لاهوری

دلم از کوچهٔ آن زلف هراسان گذرد

همچون مجروح که از مشک‌فروشان گذرد

از صف سوختگان بگذرد آن آفت جان

آنچنان تند که صرصر ز چراغان گذرد

انس با گوشهٔ دامان که گیرد یا رب

دست من گر ز ملاقات گریبان گذرد

شورش گریه گر اینست که من می‌بینم

بر دل و دیده ندانم که چه طوفان گذرد

حیرتم گشت که چون زین دل مومین نگذشت

تیر الماس‌شکافش که ز سندان گذرد

خارهای دلم از بس که ز خاکم رسته است

آن گل از تربت من برزده دامان گذرد

چند واقف شوی آشفتهٔ زلف خوبان

حیف ازین عمر که در فکر پریشان گذرد

 
 
نامبردگان شاهنامه
امیرخسرو دهلوی

تو مپندار که دوران همه یکسان گذرد

گاه در وصل و گهی در غم هجران گذرد

از دم من چو دم صبح شود آتشبار

هر نسیمی که بر اطراف گلستان گذرد

گر به گوشش برسد ناله من، نیست عجب

[...]

خواجوی کرمانی

خنک آن باد که بر خاک خراسان گذرد

خاصه بر گلشن آن سرو خرامان گذرد

واجب آنست که از حال گدا یاد کند

هر که بر طرف سراپرده ی سلطان گذرد

بلبل دلشده را مژده رساند ز بهار

[...]

جلال عضد

تو مپندار که دوران همه یکسان گذرد

گاه در وصل و گهی در غم هجران گذرد

از دم من چو دم صبح شود آتش بار

هر نسیمی که بر اطراف سپاهان گذرد

گر به گوشش نرسد ناله من نیست عجب

[...]

کلیم

رود آرام ز عمری که بهجران گذرد

کاروان در ره ناامن شتابان گذرد

بر گرفتاری دل خنده زنان می گذرم

همچو دیوانه که از پیش دبستان گذرد

بخت شاد است زویرانی ما در غم عشق

[...]

صائب

کلفت از مردم آزاده شتابان گذرد

همچو سیلاب که بر خانه بدوشان گذرد

دیده هر که نشد باز درین عبرتگاه

روزگارش همه در خواب پریشان گذرد

خود شکن شهپر توفیق مهیا دارد

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه