واقف لاهوری » غزلیات » شمارهٔ ۴۰۸

دلم از کوچهٔ آن زلف هراسان گذرد

همچون مجروح که از مشک‌فروشان گذرد

از صف سوختگان بگذرد آن آفت جان

آنچنان تند که صرصر ز چراغان گذرد

انس با گوشهٔ دامان که گیرد یا رب

دست من گر ز ملاقات گریبان گذرد

شورش گریه گر اینست که من می‌بینم

بر دل و دیده ندانم که چه طوفان گذرد

حیرتم گشت که چون زین دل مومین نگذشت

تیر الماس‌شکافش که ز سندان گذرد

خارهای دلم از بس که ز خاکم رسته است

آن گل از تربت من برزده دامان گذرد

چند واقف شوی آشفتهٔ زلف خوبان

حیف ازین عمر که در فکر پریشان گذرد