دلم از کوچهٔ آن زلف هراسان گذرد
همچون مجروح که از مشکفروشان گذرد
از صف سوختگان بگذرد آن آفت جان
آنچنان تند که صرصر ز چراغان گذرد
انس با گوشهٔ دامان که گیرد یا رب
دست من گر ز ملاقات گریبان گذرد
شورش گریه گر اینست که من میبینم
بر دل و دیده ندانم که چه طوفان گذرد
حیرتم گشت که چون زین دل مومین نگذشت
تیر الماسشکافش که ز سندان گذرد
خارهای دلم از بس که ز خاکم رسته است
آن گل از تربت من برزده دامان گذرد
چند واقف شوی آشفتهٔ زلف خوبان
حیف ازین عمر که در فکر پریشان گذرد