گنجور

 
واقف لاهوری

ز مهر روی تو آیینه ماه می‌گردد

ز دیدن تو نمدپوش شاه می‌گردد

قضا چه سرمه به چشمت کشید حیرانم

که از نگاه تو روز سیاه می‌گردد

همین نه از پی سامان منم خراب که مهر

برهنه سر ز برای کلاه می‌گردد

ازین که صدق و صفایم تو را شود روشن

نفس چون صبح مرا صرف آه می‌گردد

به کوی یار روان گر کنیم قاصد آه

ز ضعف طالع ما خرج راه می‌گردد

تو غافلی و ز دستت پی امیر و وزیر

دل ستمکش من دادخواه می‌گردد

دران دیار که واقف گذر من افتد

تمام آب و هوا اشک و آه می‌گردد

 
 
نسکبان اندروید