ز مهر روی تو آیینه ماه میگردد
ز دیدن تو نمدپوش شاه میگردد
قضا چه سرمه به چشمت کشید حیرانم
که از نگاه تو روز سیاه میگردد
همین نه از پی سامان منم خراب که مهر
برهنه سر ز برای کلاه میگردد
ازین که صدق و صفایم تو را شود روشن
نفس چون صبح مرا صرف آه میگردد
به کوی یار روان گر کنیم قاصد آه
ز ضعف طالع ما خرج راه میگردد
تو غافلی و ز دستت پی امیر و وزیر
دل ستمکش من دادخواه میگردد
دران دیار که واقف گذر من افتد
تمام آب و هوا اشک و آه میگردد



با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
سری که در ره او بی کلاه می گردد
فلک سوار چو خورشید و ماه می گردد
ز داغ لاله سیراب می توان دریافت
که دل ز باده گلگون سیاه می گردد
مبر ز قرب خسان آبروی خود زنهار
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.