دلم اول به جان خویشتن کرد
در آخر آنچه با خود کوهکن کرد
چه احسان کرده بر دل یوسف من
که در زندانش از چاه ذقن کرد
به عشق آنکس که شد دست و گریبان
لباس زندگانی را کف کرد
فنا گشتیم و عشق از روی تعظیم
ز خاک ما عبیر پیرهن کرد
وفا تا چند ورزی بس کن ای دل
دگر نتوان جفا بر خویشتن کرد
عجب نبود که باشد حرف من تلخ
که هجران تو زهم در دهن کرد
چه ظلم است اینکه چون میداد انصاف
به دشمن آنچه بایستی به من کرد
غریبان را شنیدم دوست داری
مرا آواره این حرف از وطن کرد
گل داغی که بر سر داشت واقف
چو شمعش روشناس انجمن کرد



با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.