ز مهر روی تو آیینه ماه میگردد
ز دیدن تو نمدپوش شاه میگردد
قضا چه سرمه به چشمت کشید حیرانم
که از نگاه تو روز سیاه میگردد
همین نه از پی سامان منم خراب که مهر
برهنه سر ز برای کلاه میگردد
ازین که صدق و صفایم تو را شود روشن
نفس چون صبح مرا صرف آه میگردد
به کوی یار روان گر کنیم قاصد آه
ز ضعف طالع ما خرج راه میگردد
تو غافلی و ز دستت پی امیر و وزیر
دل ستمکش من دادخواه میگردد
دران دیار که واقف گذر من افتد
تمام آب و هوا اشک و آه میگردد