مفروش عشوه با تو سر یاریم نماند
بر چین دکان که شوق خریداریم نماند
مردند جمله همنفسانم هزار حیف
یک تن شریک درد گرفتاریم نماند
با روی همچو شمع به مجلس درآمدی
پروانهوار طاقت خودداریم نماند
در کوی یار قد سگ از من زیاده است
رفتم که آبروی وفاداریم نماند
جز خون دل که هست گلوگیرم از ازل
ذوقی بههیچ چیز ز بیماریم نماند
رفتم که مشک پاشی زخم جگر کنم
کز هیچکس امید رفوکاریم نماند
خود را کنون به دشمن خونخوار بسپرم
کز دوستان توقع غمخواریم نماند
واقف بهانهای کن و دل را خموش ساز
دیگر سر شنیدن این زاریم نماند



با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.