مفروش عشوه با تو سر یاریم نماند
بر چین دکان که شوق خریداریم نماند
مردند جمله همنفسانم هزار حیف
یک تن شریک درد گرفتاریم نماند
با روی همچو شمع به مجلس درآمدی
پروانهوار طاقت خودداریم نماند
در کوی یار قد سگ از من زیاده است
رفتم که آبروی وفاداریم نماند
جز خون دل که هست گلوگیرم از ازل
ذوقی بههیچ چیز ز بیماریم نماند
رفتم که مشک پاشی زخم جگر کنم
کز هیچکس امید رفوکاریم نماند
خود را کنون به دشمن خونخوار بسپرم
کز دوستان توقع غمخواریم نماند
واقف بهانهای کن و دل را خموش ساز
دیگر سر شنیدن این زاریم نماند