گنجور

 
واقف لاهوری

کسی معنی حسن فهمیده باشد

که چون تو نکوصورتی دیده باشد

سری کز هوای تو شوریده باشد

سزاوار آن مولی ژولیده باشد

ز نازک دماغی پسندت نیفتد

که پای تو را زلف بوسیده باشد

بکش جامهٔ ناز را از بر سرو

نخواهم که حق تو پوشیده باشد

توان کرد سرگشت سرگشته‌ای را

که گرد سر یار گردیده باشد

دران کوچه شور غریبی است امروز

همانا دل بنده نالیده باشد

خدا را بت من به زلفت بفرما

که با این پریشان نپیچیده باشد

مسازید بیدار بخت بدم را

گذارید این فتنه خوابیده باشد

مرا گریه‌کردن ضرور است واقف

اگر غیر خندیده خندیده باشد

 
 
نامبردگان شاهنامه
صائب

چه گل از خودآن مرده دل چیده باشد

که زخمی به درویش نخندیده باشد

تواند به مجنون کسی کرد کاوش

که پیشانی شیرخاریده باشد

کسی را رسد پا به دامن کشیدن

[...]

فیض کاشانی

خنک دیدهٔ کان ترا دیده باشد

ز گلزار حسنت گلی چیده باشد

سراپا نظر گشته باشد کسی کو

جمال ترا یک نظر دیده باشد

چه دیده است چشمیکه رویت ندیده

[...]

مشاهدهٔ ۱ مورد هم آهنگ دیگر از فیض کاشانی
بیدل دهلوی

کسی معنی بحر فهمیده باشد

که چون موج برخویش پیچیده باشد

چو آیینه پر ساده است این‌ گلستان

خیال تو رنگی تراشیده باشد

کسی را رسد ناز مستی‌ که چون خط

[...]

مشاهدهٔ ۱ مورد هم آهنگ دیگر از بیدل دهلوی
سعیدا

کسی گرد کوی تو گردیده باشد

که صد بار سر زیر پا دیده باشد

کسی طاقت آتش حسن دارد

که چون زلف بر خویش پیچیده باشد

کسی را ز زلف تو باشد سراغی

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه