گنجور

 
واقف لاهوری

وه که در دست من بی‌سر و سامان افتاد

چاک جیبی که سراسر زد و دامان افتاد

بخت گمراه بلند بود به هر جا رفتم

راه امید به سرکوچهٔ حرمان افتاد

دلم از تشنه‌لبی بس که به جان آمده بود

رفت و کورانه دران چاه زنخدان افتاد

جمع احباب ز من خاطر خود جمع کنید

که مرا کار به آن زلف پریشان افتاد

چون چراغ سحری بر سر جان می‌لرزم

تا مرا چشم بدان چاک گریبان افتاد

داغ من چشم سیه کرده به مرهم واقف

رو سیه باد که از چشم نمکدان افتاد

 
 
نامبردگان شاهنامه
کلیم

بلبل نه چمن قدس ز الحان افتاد

بیت معمور سخن حیف که ویران افتاد

خامه ها یکقلم از آتش محرومی سوخت

زین سموم اجل آتش به نیستان افتاد

گل همه کف شد و زد دست تأسف بر سر

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه