وه که در دست من بیسر و سامان افتاد
چاک جیبی که سراسر زد و دامان افتاد
بخت گمراه بلند بود به هر جا رفتم
راه امید به سرکوچهٔ حرمان افتاد
دلم از تشنهلبی بس که به جان آمده بود
رفت و کورانه دران چاه زنخدان افتاد
جمع احباب ز من خاطر خود جمع کنید
که مرا کار به آن زلف پریشان افتاد
چون چراغ سحری بر سر جان میلرزم
تا مرا چشم بدان چاک گریبان افتاد
داغ من چشم سیه کرده به مرهم واقف
رو سیه باد که از چشم نمکدان افتاد