گنجور

 
واقف لاهوری

نه اشک شام و نه آه سحر تمام کند

ز لطف کار من ایزد مگر تمام کند

اگر نه تیشه به سروقت کوهکن آید

که کار مشکل آن بی‌خبر تمام کند

صداع عقل مرا بی‌دماغ می‌دارد

کجاست عشق که این دردسر تمام کند

شکایتی که از آن آب زندگی دارد

به عمر خضر دل ما مگر تمام کند

ز اضطراب دل بی‌قرار من خون شد

نکرد صبر که قاصد خبر تمام کند

دوید اشک نگه تا به روی او کردم

نخواست گریه که چشمم نظر تمام کند

کسی که گشته ز آزار نیستی آگاه

چو شمع راه فنا را به سر تمام کند

ز گریه در غم دل چشم من واقف

به آن رسید که کار جگر تمام کند

 
 
نسکبان اندروید