سر به شمشیر قضا باید داد
تن به تسلیم و رضا باید داد
دلبران از دل صدپارهٔ ما
هرچه مانده است به جا باید داد
خون دل را به قدح باید ریخت
به غم و درد صلا باید داد
چند بیکار نشینم بر تو
رخصت گریه مرا باید داد
گر به خوبان ندهم دل ناصح
خود بفرمای که را باید داد
چون وفا نیست تو را یک سر مو
وعدهٔ وصل چرا باید داد
کرده پابند نگاری چون تو
بوسه بر دست حنا باید داد
شمعسان در نظر یار ای دل
هستی خود به فنا باید داد
گذری کن به سر تربت ما
خونبهای شهدا باید داد
خاک گشتم به هواداری یار
این خبر را به صبا باید داد
بس کن ای مرغ گلستان بس کن
نوبت ناله به ما باید داد
آخر ای گریه خدا را رحمی
فرصت حرف مرا باید داد
کرده بیمار غمت واقف را
بوسهای بهر دوا باید داد



با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.