گنجور

 
واقف لاهوری

جانان نه سر مهر و وفا داشت ندارد

آن گوشهٔ چشمی که به ما داشت ندارد

گفتی که دلت صبر ز ما داشته باشد

قربان تو کی داشت کجا داشت ندارد

این‌بار دل از کوی تو غیرت‌زده رفته است

چشمی که ز حسرت به قفا داشت ندارد

دیریست که دشنامی از آن لب نشنیدم

لطفی که به ارباب دعا داشت ندارد

ناخن به دل من منز ای شوخ که اکنون

تار نفسی بود صدا داشت ندارد

بی‌نکهت گیسوی تو آشفته‌دماغم

بر ما گذری باد صبا داشت ندارد

با آه که افتاد تو را کار ندانم

آیینه روی تو صفا داشت ندارد

از ناله و از گریه بهدل هیچ نشان نیست

غمخانهٔ من آب و هوا داشت ندارد

بر هم شده سر داد مگر زلف تو دل را

دیوانه‌ای زنجیر به پا داشت ندارد

خوبان مکنید این همه اغماض که واقف

امید نگاهی ز ما داشت ندارد

 
 
نسکبان اندروید