گنجور

 
واقف لاهوری

سحر یارم به غمخواری خوش آمد

خوش آمد از در یاری خوش آمد

چه خوش می‌گفت شب در زلف او دل

درین دامم گرفتاری خوش آمد

گسستم سبحه را معذور دارید

مرا آن زلف زناری خوش آمد

ز چشمش زهرپاشی گرچه بد نیست

ز لعل او شکرباری خوش آمد

همین بس اعتبارم در عزیزان

که در کوی توام خواری خوش آمد

به قصد خرمن دین و دل من

چو برق آن جامه زرتاری خوش آمد

به بازاری که جنس غم فروشند

به نقد جان خریداری خوش آمد

لب و چشم تو باشد عذرخواهم

گرم مستی و می‌خواری خوش آمد

سروکاری به زلف یار دارم

مرا آشفته اطواری خوش آمد

ز زاری هیچ‌گه بیزاریت نیست

مگر واقف تو را زاری خوش آمد

 
 
نسکبان اندروید